سیدمهدی موسوی

بوی مرا این آب و صابون ها نخواهد برد!

دارد صدایت می زنم، بشنو صدایم را!
بیرون بکش از زندگی و مرگ! پایم را

داری کنار شوهرت از بغض می میری
شب ها که از درد تو می گیرم کجایم را!

هر بوسه ات یک قسمت از کابوس هایم شد
از ابتدا معلوم بودم انتهایم را

در هر خیابان گریه کردم، گریه من را کرد!
شاید ببیند شوهر تو اشک هایم را

هیچم! ولی دارم عزیزم «هیچ» را از تـو
مستیم از نوشابه ی مشکی ست یا از تو؟!

دارم تلو... دارم تلو... از «نیستی» مستم
حالا «دکارت» مسخره ثابت کند «هستم»!

«بودم!» بله! مثل جهانی از تصوّرهـا
«بودم!» بله! در رختخوابت، توی خُرخُرها

«بودم» شبیه رفتنت هر صبح از پیشم
«بودم» شبیه مشت کوبیدن به آجرها

حالا منم! که پاک کرده ردّ پایم را
می کوبم از شب ها به تو سردردهایم را

با تخت صحبت می کنـم از فــرط تنهایی
«هستم!» ولی در یاد تو وقت خودارضایی

«بودم!» کنار شوهری کــه عاشق ِ زن بود
خاموش کردم برق را... تکلیف، روشن بود

خاموش ماندم از فشار بوســـه بر لب هام
از چشم های بچّه ات! که بچّه ی من بود!

خاموش ماندم مثل یک محکوم به اعدام
خاموش ماندی توی گریه... وقت رفتن بود...

روشن شدم مثل چراغی آن ور ِ دیوار
سیگار با سیگار با سیگار با سیگار

می ریخت اشک و ریملت بر سینه ی لختم
با دست لرزانت برایش شام می پختم

روحت دو قسمت شد... میان ما ترک خوردی
خوردی به لب هایم... مرا نان و نمک خوردی

بوسیدمت، بوسیدمت، بوسیــدمت از دور
هر شب کتک خوردی، کتک خوردی، کتک خوردی

راه فراری نیست از ایــن خواب پیچاپیچ
از هیچ در رفتم برای گم شدن در هیچ!

بالا بیاور آسمان را از خدا، از من
مستیت از نوشابه ی مشکی ست یا از من؟!

دست مرا از دورهای دور می گیری
داری تلو... داری تلو... از درد می میری

خاموش گریه می کنی بر سینه ی دیوار
با بغض روشن می کنی سیگار با سیگار

باید بخوابی توی آغوشی که مجبوری
داری تنت را داخل حمّام می شوری!

با گریه، با خون، با صدای شوهرت در تخت
کز می کند کنج خودش این سایه ی بدبخت

«من» باختم... اما کسی جز «ما» نخواهد برد
بوی مرا این آب و صابون ها نخواهد برد

جای مـــرا خالی بکن وقتِ هماغوشی
از بچّه ای که سقط کردی در فراموشی

از شوهرت از هـــر نفس از سردی لب هات
جای مرا خالی بکن در گوشه ی شب هات

بیدار شو از خُرخُرش در اوج تنهایی
و گریه کن با یاد من وقت خودارضایی

حس کن مرا که دست برده داخل گیست
حس کن مرا بر لکه های بالش خیست

حس کن مرا در «دوستت دارم» در ِ گوشت
حس کن مرا در شیطنت هایم در آغوشت!

حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام
حس کن مرا... حس کن مرا... که مثل تو تنهام!

حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم
بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»

...

سیدمهدی موسوی نظر دهید...

افسانه!

صبح، طرح مجازی عرفان!
عصر، ژل می زنم به گیسویم!

می نویسم هرآنچه می خواهند
هرچه که خواستند می گویم

عشق، دیوانگیِ اصلِ من است
شکلی از اعتراض نسل من است

عشق من مثل خرس می خوابد
توی جوراب های بدبویم!

شبِ تنها به «جمع»، سر شده ام
«جبرِ» از صبر بیشتر شده ام

خوابِ در ترس «ضربدر» شده ام،
بیش از اینها «حساب» کن رویم!

اولِ شعر شورت من افتاد
آخر شعر فحش خواهم داد

بعد با الکل 90 درجه
دهنم را قشنگ می شویم!

خواندم «افسانه ی شجاعان» را...
هبچ کاری نکرده و مردند!

گرچه افسانه دختر خوبی ست!
افتخاری ست اینکه ترسویم

مدل لنز هشت مارس منم!
ریده توی خلیج فارس منم!

بعد پیتزا و س ک س و سیگاری
عاشق چای قند پهلویم

خواهرم فکر دوزشِ پرده،
خانه را موش و سوسک پر کرده

شعر می گویم از لب ساقی،
در پی چشم های آهویم

دوستِ خوب و پاره ی تنم است،
اکبرآقا که فاسق زنم است

میوه را پوست می کند هر شب،
غیرتم در کنار چاقویم

شبِ گریه از اینهمه خوشحال!
شبِ تن دادنِ به لحظه ی حال

پای یک منقل بدون ذغال
می نشینم و شعر می گویم...

...

سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

به سلامتی!

فقط نگاه کن و بعد هیچ چیز نپرس
به خواب رفتمت از بسته های خالی قرص

به دوست داشتنمِ بینِ دوستش داری!
به خواب رفتمت از گریه های تکراری

تماس های کسی ناشناس از خطِّ...
به استخوان ِ سرم زیر حرکت ِ متّه

که می شود به رگ و پوست، از تو تیغ کشید
که می شود به تو چسبید و بعد جیغ کشید

که می شود وسطِ وان، دچار فلسفه شد
که زیر آب فرو رفت… واقعا خفه شد!

که مثل من، ته ِ آهنگ ِ «راک» گریه کنی!
جلوی پاش بیفتی به خاک… گریه کنی

که می شود چمدانت شد و مسافر شد
میان دست تو سیگار بود و شاعر شد

که می شود وسط سینه ات مواد کشید
که بعد، زیر پتو رفت و بعد داد کشید…

به چشم های من ِ بی قرار تکیه زد و
به این توهّم دیوانه وار تکیه زد و

که دیر باشم و از چشم هات زود شود
که مته در وسط ِ مغز من، عمود شود!

که هی کشیده شوم، در کشاکشت بکشم
که هرچه بود و نخواهد نبود، دود شود…

قرار بود همین شب قرارمان باشد
که روز خوب تو در انتظارمان باشد

قرار شد که از این مستطیل در بروی
قرار شد به سفرهای دورتر بروی

قرار شد دل من، مُهر ِ روی نامه شود
که در توهّم این دودها ادامه شود

که نیست باشم و از آرزوت هست شوم
عرق بریزم و از تو نخورده مست شوم

که به سلامتی یک شکوفه زیر تگرگ
که به سلامتی گوسفند قبل از مرگ

که به سلامتی جام بعدی و گیجی
که به سلامتی مرگ های تدریجی

که به سلامتی خواب های نیمه تمام
که به سلامتی من… که واقعا تنهام!

که به سلامتی سال های دربدری
که به سلامتی تو که راهی ِ سفری…

صدای گریه ی من پشت سال ها غم بود
صدای مته می آمد که توی مغزم بود

صدای عطر تو که توی خانه ات هستی
صدای گریه ی من در میان بدمستی

صدای گریه ی من توی خنده ی سلاخ!
صدای پرت شدن از سه شنبه ی سوراخ

صدای جر خوردن روی خاطراتی که…
ادامه دادن ِ قلبم به ارتباطی که…

به ارتباط تو با یک خدای تک نفره
به دستگیری تو با مواد منفجره

به ارتباط تو با سوسک های در تختم
که حس کنی چقدَر مثل قبل بدبختم

که ترس دارم از این جنّ داخل کمدم
جنون گرفته ام و مشت می زنم به خودم

دلم گرفته و می خواهمت چه کار کنم؟!
که از خودم که تویی تا کجا فرار کنم؟!

غریبگی ِ تنم در اتاق خوابی که…
به نیمه شب، «اس ام اس»های بی جوابی که…

به عشق توی توهّم… به دود و شک که تویی
به یک ترانه ی غمگین مشترک که تویی

به حسّ تیره ی پشتت به لغزش ِ ناخن
به فال های بد و خوب پشت یک تلفن

فرار می کنم از تو به تو به درد شدن
به گریه های نکرده، به حسّ مرد شدن

فرار می کنم از این سه شنبه ی مسموم
فرار می کنم از یک جواب نامعلوم

سوال کردن ِ من از دلیل هایی که…
فرار می کنم از مستطیل هایی که…

فرار کردن ِ از این چهاردیواری
به یک جهان غم انگیزتر، به بیداری…

دو چشم باز به یک سقف ِ خالی از همه چیز
فقط نگاه کن و هیچ چی نپرس عزیز!

به خواب رفتنم از حسرت ِ هماغوشی ست
که بهترین هدیه، واقعا ً فراموشی ست…

...

سیدمهدی موسوی, مثنوی نظر دهید...

شلمرود!

گریه در یک شب "شلمرودم"
گریه روی سه پایه ی "حسنی"

عرعر یک الاغ خوشحالی!
خنده ی غاز، غرق آبتنی

می کشم ناخن درازم را
روی سنگی که سنگ قبر من است

در سرم زنده زنده می پوسند
استخوان های دوست داشتنی

می خورم روی تخت بدبویم
عرق شرم و کار و کشمش را

بوی عطر فرانسوی دارند
دختران برهنه ی وطنی

شهر لبخند می زند به غمم،
دادگاه بدون متهمم

وسط دستبندهای طلا
گریه کردم به صورتِ علنی

موبلند و کثیف خوابیدم
غرق در الکل نود درجه

ترس ِ امواج مست را دارد
زندگی توی خانه های شنی

چاه اسطوره ای ست تکراری
اوّل قصّه، گرگ ما را خورد

آشنایی زدایی محض است
ابتکار برادران تنی

زندگی، انتظار مردن بود!
بچگیِ نکرده ی من بود

خواب روی کتاب جغرافی،
درس در زنگ "تربیت بدنی"

مثل بغض دریچه ای بسته
خسته روی سه پایه ای خسته

پشت تکرارهام منتظرم
کاشکی حرف تازه ای بزنی!

...

سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

کسی که فاتح تنهاترین خیابان شد!

تمام شعرم تقدیم آن که باران شد
کسی که فاتح تنهاترین خیابان شد

زمین سگش به بهشت خدا شرف دارد!
اگر که عشق دلیل سقوط انسان شد

دوید و باز دوید و دوید تا برسد
به زن رسید و خود مرد، خط پایان شد

زنی به چشم پر از انتظار من زل زد
و از قیافه غمگین خود هراسان شد

و مرد قصه همین که نشست و گریه نمود
از این که مرد شده تا تو را... پشیمان شد

و زن که تا ابدالدهر بچه می زایید
و مرد که وسط سفره، تکه ای نان شد

و مرد رفت به دنبال آن چه زن نامید
و زن در آخر یک شعر تیرباران شد

...

اجتماعی, سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

داش آکل!

لکـّه ی خون دماغ من افتاد
وسط روسری صورتی ات

می تپیدند در کنار ِ هم
قلب من بود و بمب ساعتی ات

اسم یک مرد ناشناس شدم
آخر شعرهای خط خطی ات

شده بودم دو تا پرنده ی گیج
عاشق چشم های لعنتی ات

رفتم از بی جهت، ندانستم
توی این خاک مرده، مین مخفی ست

سال ها تازه شد، نفهمیدم
«سنگ» در پشت «هفت سین» مخفی ست

دست هایت گرفته دستم را
چون که خنجر در آستین مخفی ست

فیلم می گیرم از تو، از خنده
گریه ام پشت دوربین مخفی ست

مزّه ی موز روی میزم بود
«میم» کوچک خلاصه شد در «ز»

باد از روسریت رد می شد
گریه ام می گرفت از طرز

دو پرنده یواش/ لرزیدند
در سرم سال ها زمین لرزه

سkس با چشم های لعنتی ات
دفن یک عشق در زنی هرزه

مثل یک بچّه گربه ی تنها
سر خود را به پات مالاندم

مثل ترس ِ پرنده ای رفتی
بر سر حرف های خود ماندم

پشت فرمان ِ دوستت دارم
سمت یک پرتگاه می راندم

چشم تو بر لباس های عروس
من برای تو شعر می خواندم!!

عشق/ «بازی» نبود در چشمم
من خودم باختم! نمی بردی

عقل آمد دوباره «حکم» کند
«دل» به این هیچ چیز نسپردی

من برایت عزیز! می مردم
تو برایم عزیز! می مردی؟

با کسی که نبودم و بودی
توی یک پارک موز می خوردی

چند روز است شهر، بارانی ست
یک نفر گریه کرده از ظهر

باز آهنگ شاد می خوانـَد
وسط کامپیوترت «شهره»

توی دستم تفنگ قلابی ست
فکر ایجاد چند تا حفره!

خسته ام از جهان ماشینیت
عشق بازی پیچ با مهره

دست ها را به هم زدند همه
دست، بد بود... باز جا رفتم

انتهایی نداشت قاف ِ عشق
عین ِ «بازی» به ابتدا رفتم

روز اوّل شد و غریبه شدم
با تو، با عشق سینما رفتم

یک پرنده شدم که کوچک شد
هرچه که بیشتر هوا رفتم

ما که رفتیم... بعد هم مجنون
عاشق چند قطعه ی نان شد

ما که رفتیم... بعد «داش آکل»
عاشق سینه بند مرجان شد

ما که رفتیم... روز و ماه گذشت
بعد ِ اسفند هم زمستان شد

خون دماغم چکید بر دنیا
خبر آمد که موز ارزان شد!

دست هایت گرفته دستش را
وسط دست های سـِر شده ام

نیستی! آنقدر عوض شده ای
هستی و باز منتظر شده ام

نه تویی، نه منم، فقط درد است
توی آیینه ی کدر شده ام

قلب من بود و بمب ساعتی ات
وسط خواب منفجر شده ام

خواستم التماس ِ در گریه
آنچه مردان نمی شوند شوم

تا که اخمم ترا نرنجاند
بر لب ِ خسته زهرخند شوم

سر بریده، بدون پر، ساکت
وسط سوپ تو پرنده شوم

بغلم کن، تکان بده با اشک
تا از این خواب بد بلند شوم

لکـّه ی خون دماغ من، ننگی
روی پیراهن تمیزت بود

اسم من مثل فحش ناموسی
وسط شعر ریزریزت بود

زرد مانند صورت من بود
ظرف موزی که روی میزت بود

وسط تخت های یک نفره
گریه می کردم و به چیزت بود!

پرت شد دست هایم از دستت
عاقبت عشق کار دستم داد

مثل خواب پرنده ای می رفت
روسری زنی میان ِ باد

مثل یک زخم کهنه بر سینه
رفته ای و نمی روی از یاد

عاقبت مرد قصّه خورد زمین
عشق، کنج  پیاده رو افتاد

...

سیدمهدی موسوی, مثنوی نظر دهید...

بغض کسی در گلو شکست!

دیوار مست و پنجره مست و اتاق مست!
این چندمین شب است که خوابم نبرده است!

رویای "تو" مقابل "من" گیج و خط خطی
در جیغ جیغ گردش خفاش های پست

رویای "من" مقابل "تو" تو که نیستی
"دکتر بلند شد و مرا روی تخت بست"

دارم یواش یواش که از هوش می ر...ر...
پیچیده توی جمجمه ام هی صدای دست

هی دست، دست می کنی و من که مرده ام
مردی که نیست، خسته شده از هر آنچه هست

یا علم...یا عقل...و یا یک خدای خوب....
"باید چه کار کرد تو را هیچ چی پرست؟!"

من از کمک، همیشه، کمکف خسته تر، کمک
"مامان یواش آمد و پهلوی من نشست"

"با احتیاط حمل شود که شکستنی..."
یکهو جیرینگ! بغض کسی در گلو شکست!

...

سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

برقص!

حالا برقص، رقص، در آغوش من برقص
من مرد می شوم و تو مانند زن برقص

دست مرا بگیر که گم می کنم تو را
در تن، تنم، تنت... تتتن تن تتن برقص

من شعر می شوم که بگردم به دُور تو
حالا بیا جلوی همین انجمن برقص

چیزی مهم نبود، مهم نیست جز خودت
که اوّلاً... که ثانیاً و ثالثاً برقص!

از خود شروع کن وسط بازوان من
تا انفجار لحظه ی بی خود شدن برقص

بالا بیاور این همه عشق ِ سپید را
حالا سیاه مست بشو در لجن برقص

بر روی ریل های غم انگیز خودکشی
با سوت های پرهیجان ِ ترن برقص!

رقصید زن میان لباس عروسی ِ...
شاعر بلند شو... و میان کفن برقص!

...

سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

بمب ساعتی!

نور بی اسم توی ذوقم زد
باز شد یک دریچه در کمدم

اول شعر از تو افتادم
به کجایی که می رود به خودم

اسب سرکش شب مرا زین کرد
از سر زندگیت سر رفتم

پاره خطی شدم که پاره شده
بی تو از صفر تا سفر رفتم

برج میلاد مثل من خم شد
«ده مهر»ی شدم به خوبی تو

خاطراتم به جاده ای پاشید
رد شد از پیش اسب چوبی تو

سینه می زد من از امام حسین
لب آسفالت ها ترک برداشت

کوچه تا بغض انقلاب رسید
عشق را چند جور شک برداشت

تاکسی از  جلوی من رد شد
دست خود را به دست من دادی

تیر و بهمن کشیدم از سیگار
تا رسیدم به برج آزادی

خواستم از خودم فرار کنم
به تو از هر دقیقه برخوردم

گفتم اسم تو را و زنده شدم
توی هر کوچه ی کرج مردم

از حساب تو جبر شد رفتن
چک بی مبلغت به من برگشت

مثل تنها قدم زدن تا صبح
توی شب های خیس گوهردشت

وسط خودکشی و عشق شدن
روی یک پشت بام خواب آلود

قار قار کلاغ ها می گفت
که یکی بود و هیچ وقت نبود

دل من منفجر شد از غصه
تا که بمب اتم شروع شود

چادرت خیس گریه ام شد تا
شوری آب قم شروع شود

حوض اشک مرا وضو می کرد
با جنون زل زدم به ماهی که

سایه ای مثل من بلند شد و
نامه انداخت توی چاهی که...

به بخاری داغ چسباندم
تا که این سوخته لبم بشود

جدل و فقه را کنار زدم
تا که عشق تو مذهبم بشود

ساخت معجونی از غم و تردید
بعد آهسته در دهانم برد

خواب شیرین مرا پراند به تو
شور خواند و به اصفهانم برد

همه ی فَرج ها فَرَج شده بود
تا که هر شهر چل ستون بشود

سی و یک مشت پل زدم تا تو
تا که رودی که نیست خون بشود

سال ها خسته تر از آینده
جاده ی ناتمام گز کردم

مثل زاینده رود خشک شدم
تا که این راه را عوض کردم

خشم خورشید توی مغزم زد
خاطرات تو پاک شد از دم

نیچه زرتشت را به دستم داد
تابلو گفت ساکن یزدم

رفت بر باد زندگیم... چرا؟
خانه در خانه بادگیر شدم

چشم بودی به خواب بسته شدی
چشمه ای بودم و کویر شدم

روز و شب می شمردم و مردم
ریگ ها و ستاره هایش را

آن قدر اشک ریختم از تو
تا خدا آفرید آتش را

اتوبوسی به راه افتاد از...
شیشه را چند بار خواب گرفت

سعدی افتاد توی حافظه ام
ماه از چشم من شراب گرفت

باغ نارنج توی دستم بود
لب به لب شد لبم به گردن تو

کرد حمام توی چشم وکیل
آب شد ذره ذره در تن تو

ترک شیرازی ات مرا لرزید
در سماعی که تن تتن تتتن

گریه کردم برای تو مردم
گریه کردی برای من.... مثلاً!

خسته از رفتن و بدون امید
زخمی مانده روی دوش شدم

شانه ام مثل ارگ بم لرزید
مثل خرما سیاه پوش شدم

توی کرمان داغ سوخت خدا
قلب من توی جیب تو گندید

مثل ابری لجوح گریه شدم
پسته ای داشت باز می خندید

چشم من میخ شد به ثانیه هات
میخ یعنی «خودت چه می کردی؟!»

مثل آقا محمد قاجار
چشم های مرا درآوردی

هر چه بود و نبود قسمت شد
تا به من غربت جهان برسد

تا که این داستان بی سر و ته
لب مرزت به زاهدان برسد

پخش شد در تمام هستی من
رد یک چند شنبه ی خونی

رد شدم از کنارت آهسته
مثل یک جنس غیر قانونی

درد بی دردی ام به دردم خورد
خاطرات تو دفن شد در خاک

دود شد چشم های قهوه ای ات
مثل در منقل کسی تریاک

ماه در متن شب قدم می زد
دست من روی بغض حساست

تن داغ تو را شنا کردم
تا رسیدم به بندرعباست

جزر و مد بود و دور و نزدیکی
و به این جبر و جبر خیره شدن

خسته از اسم های گوناگون
گوشه ی نقشه ای جزیره شدن

شرجی شانه هام بوشهر است
چشم تو ابتدای خیسی ها

قلب من مهر آخرین سرباز
جلوی تیر انگلیسی ها

وسط ازدحام کارگران
بغلت کردم و تنم سِر شد

چاه کندند؛ چون نفهمیدند
از لبان تو گاز صادر شد!

توی رگ هام نفت جریان داشت...
شعله ات گفت که بسوز و بساز

جنگ را از کنار دور زدم
تا رسیدم به غربت اهواز

لب کارون به شوق رقصیدم
تا به آغوش تو کشیده شدم

تاول هشت سال بغضت بود
نخل هایی که سر بریده شدم

ابر بودم به عرش تکیه شده
بعد باران شدم زمین رفتم

خواستم با خودم قدم بزنم
تا که یک دفعه روی مین رفتم!

منفجر شد تمام کودکی ام
پخش شد در جهان نیمه تمام

هر طرف توپ و تانک و خمپاره
جاده می رفت تا خود ایلام...

قبرها را یواش وا کردم
بوی مهران و کربلا می داد

موشک بچه گانه ام برخاست
پشت دیوار عشقمان افتاد

پابرهنه دویدم از پی آن
با دو خاتون کنار کوه دنا

آب و نان را گرفتم و  خوردم
تازیانه به دست های شما

نه سر کوه خواستم... و نه اسب
رفتم از دست های تو به عروج

در من از بی منی سخن گفتم
مثل خوابی گذشتم از یاسوج

فلسفه کردم از سکوت شدن
کشتی و کشتم از تو شاعر را

گوسفندان به راه افتادند
بی وطن بودن عشایر را

همه ی کشتزارهای جهان
مثل رؤیای من ملخ زده بود

رفتم از شهرکرد غمگینت
که به من سال هاست یخ زده بود

باورت می کنم که فکر منی
گریه ات می کنم؛ ولی شادم

سادگی های کوچکی دارد
کوه خوشبخت خرم آبادم

در سیاهی محض بی خبری
از غم و زخم های کاری من

چند قرن و هزاره عاشق توست
توی این غار کنده کاری من

خواستم مثل خاک کرمانشاه
سر به هر قصه ی جنون بزنم

خواستم توی خواب شیرینت
تیشه بر قلب بیستون بزنم

زل زدم توی چشم غمگینت
از لب تو نخورده مست شدم

لاف مردی زدم به کوه و دشت
پهلوانی پس از شکست شدم

خواب زن بود عشق رویاییت
راست کردم به تو شب کج را

خسته در کوه راه افتادم
آخرین گریه ی سنندج را

پشت سر: «تا ابد عزیزم» تو
رو به رو: «با خودت چه کردی» من

جمع شد کل ابرهای جهان
گوشه ای از لباس کُردی من

همدان بود تا همه دانند
چه کسی از سفر غم آورده؟

که چرا عقل بوعلی سینا
پیش چشمان تو کم آورده؟

رفت در قلب، خط میخی تو
کوه بودم که گنج نامه شدی

من به سختی جدا شدم از تو
تو به سختی مرا ادامه شدی

ظاهراً دیو قصه من بودم
همه ی راویان چنین گفتند

واقعاً دست بی گناه تو بود
که هُلم داد از سر الوند

از سر سینی ات انار افتاد
قلب من بود روی سردی خاک

خون تمامی مرز را برداشت
جاده خم شد به سمت شهر اراک

بچه ی روستایی  قلبم
گم شد از جیغ شهر صنعتی ات
سه دو یک منتظر نشست و شمرد
تا که یک روز بمب ساعتی ات...

سنگ در پای من نشست کسی
خون شدم هر دو چشم غمگین را

بچه بودم... و عشق بازی کرد
همه ی پارک های قزوین را

دست تو دور گردنم هُل داد
دادهای مرا به سمت سکوت

شدم آن عشق غیر قابل فتح
کوچ کردم به قلعه ی الموت

در دل کوه ها پلنگ شدم
ماه من! خواستم قوی باشم

توی پس کوچه های زنجانت
روح غمگین منزوی باشم

سوخت یک بوته ی سیاه و پراند
خواب گنجشک های ترسو را

ساخت اما به خاطر تو نشُست
مادرم توی حوض چاقو را

عشق از متن زندگی برخاست
تا ورق پُر شد و به حاشیه رفت

لخت شد مثل خنده ای نمکین
توی دریاچه ی ارومیه رفت

مرد این داستان نشد... نه! نخواست
جز تو حتی به هیچ کس برسد

تیر عشقی کشیده ام که مگر
از دماوند تا ارس برسد!

با تو تا شمسُ و الضحی رفتم
رقصم از یاد قونیه لبریز

تا که با پای کوفته برسم
با تب عشق تا خود تبریز

شهریاری شدم که مُلک نداشت
جز همان دست های کوچک را

تا ببینم چگونه رفت از دست
تا بگریم قیام بابک را

گریه و گریه و کمی گریه
چیزهایی از این قبیل شدم

لهجه ی ترکی ام ترک برداشت
راهی شهر اردبیل شدم

چشمه ای شست از تمامی من
مردِ در قصه ی زنی بودن

توی یک کیف مشترک با عشق
بطری آب معدنی بودن!

بوی دریا مرا کشید به خود
بوی دریا نبود... نه! خون بود

دست در دست هم قسم خوردیم
عشق انجیر بود و زیتون بود

اتوبوسی بدون راننده
خواب در ذهن صندلی رفتم

داد می زد کسی کمک... کُـ... کُـ...
توی مرداب انزلی رفتم

داشتم از کلوچه می گفتم
شب خوشمزه ی زنی در رشت

یک نفر گفت: دوستت دارم...
یک نفر گفت: بر نخواهم گشت...

رفتم و با خودم خیال شدم
بر نمی گر... نه.... دوستم داری

خوره شد شک؛ به روح من افتاد!
یک جنازه رسید تا ساری

رقص و قِلیان و عشق بازی بود
ساحل بی خیال بابلسر

داد می زد که آی آدم ها...!
داد می زد... و غرق شد آخر

داد می زد که آی آدم ها...!
گرگ ها زُل زده به او خندان

خورد دریا تن نحیفش را
بعد تُف شد به جنگل گرگان

در جدل بود عشق با نفرت
در خطوط شکسته ی بدنم

راه را مثل دست تو گم کرد
سرکشی های اسب ترکمنم

مرگ نزدیک و دیک تر می شد
آخر شعر بود و وقت عزا

داد می زد که خسته ام خسته
گریه می کرد: یا امام رضا!

باز در کوچه باد می آمد
گفتم این ابتدای ویرانی

دست بردند داخل سیمان
چند تا نوجوان افغانی

چهره ی زعفرانی ام غم داشت
بزم عشاق را به هم می ریخت

دست بیرون کادر با اصرار
زهر در کام مشهدم می ریخت

سوت می زد پلیس بی سر تو
بی جهت از خودم فرار شدم

سوت می زد قطار تا سمنان
گریه کردم ولی سوار شدم

خسته بودم از این غم بی مرز
رفتن و باز بی سرانجامی

تا که سُبحانی ام به آتش زد
از دم بایزید بسطامی

بی رمق... ناامید... بی صیاد!
طعمه ی نیم مرده ای بودم

هرچه خود را حساب می کردم
چک برگشت خورده ای بودم

مثل یک دستبند طولانی
ترک زندان به مقصد زندان

پشت یک عمر جاده پیدا شد
شهر کابوس های من: تهران...

سعی کردم که گریه ات نکنم
مثل یک مرد کاملاً عادی

در دلم از تو انقلابی بود
نرسیدم ولی به آزادی

من نبودم ولی سوار شدم
توی ماشین گیج دربستی

که مهم نیست عاشقت بودم
که مهم نیست عاشقم هستی

جاده ی قم مرا جلو می برد
قصه تکرار می شد از آغاز

چند گریه کنار یک چمدان
چند ساعت به لحظه ی پرواز

خواندن از یک سکوت طولانی
رفتن از گریه های در تختم

عطسه ای لای نغمه ای غمگین
کوچ از سرزمین بدبختم

دور ها یک نفر مرا می خواند
با جنون زل زدم به ماهی که

بی تو در اوج داستان بودم
بی تو توی فرودگاهی که...

پوزخندی شدم به واژه ی عشق
وطنم را! دیار مجنون را

توی هر دستشویی اش ریدم
و کشیدم یواش سیفون را

اول قصه ی من از دیوار
آخر قصه ی من از سنگ است

خوب به من چه که هر کجا بروم
آسمان دائماً همین رنگ است...!

زنگ می خوردی از خداحافظ
بوق می خورد در سرم گوشی

بعد تنها صدای غربت بود
بعد تنها صدای خاموشی

در سرم غرش هواپیما
در دلم خون و گردش کوسه

با تُف افتاد و خاک مالی شد
زیر پاهام آخرین بوسه

قار قار از خودم به تو خواندم
آن که هرگز نمی رسید شدم

از زمینت به آسمان رفتم
توی یک ابر ناپدید شدم

...

سیدمهدی موسوی, مثنوی نظر دهید...

خواب

از خواب ها پرید، از گریه ی شدید
اما کسی نبود... اما کسی ندید...

از خواب می پرم، از گریه ی زیاد
از یک پرنده که خود را به باد داد

از خواب می پری از لمس دست هاش
و گریه می کنی زیر ِ پتو یواش

از خواب می پرم می ترسم از خودم
دیوانه بودم و دیوانه تر شدم

از خواب می پری سرشار خواهشی
سردرد داری و سیگار می کشی

از خواب می پرم از بغض و بالشم
که تیر خورده ام که تیر می کشم

از خواب می پری انگشت هاش در...
گنجشک پر... کلاغ پر... پر... پرنده پر...

از خواب می پرم خوابی که درهم است
آغوش تو کجاست؟ بدجور سردم است

از خواب می پری از داغی پتو
بالا می آوری... زل می زنی به او...

از خواب می پرم تنهاتر از زمین
با چند خاطره، با چند نقطه چین

از خواب می پری شب های ساکت ِ
مجبور ِ عاشقی، محکوم ِ رابطه

از خواب می پرم از تو نفس، نفس...
قبل از تو هیچ وقت... بعد از تو هیچ کس...

از خواب می پری از عشق و اعتماد
از قرص کم شده، از گریه ی زیاد

از خواب می پرم... رؤیای ناتمام
از بوی وحشی ات لای ِ لباس هام

از خواب می پری با جیر جیر تخت
از گرمی تنش، سخت است، سخت، سخت...

از خواب ها پرید در تخت دیگری
از خواب می پرم... از خواب می پری...

چیزی ست در دلت، دردی ست در سرم
از خواب می پری... از خواب می پرم...

...

سیدمهدی موسوی, مثنوی نظر دهید...