سیدمهدی موسوی

چه عجب!

شب است، در همه دنیا شب است، در من شب
مرا بگیر چنان جفت خویش لب بر لب!

چگونه چشم ببندم بر این الهه ی عشق؟!
عجب فرشته با مزّه ای ست لامصّب

جلو نرو که به پایان نمی رسد این راه
کدام خاطره مانده ست؟ برنگرد عقب!

چقدر قرص مسکّن؟ چقدر مُهر سکوت؟!
رسیده درد به عمق، به عمق ِ عمق ِ عصب

کدام آتش عاشق بـه روح من پیچید؟
که سوخت پیرهن خواب های من از تب!

که در میان دلم بچّه موش غمگینی ست
که فکر می کند این روزها به تو اغلب

که چشم های سیاهِ قشنگِ خیسِ بدِ...
که عاشقت شده بودم خلاصه ی مطلب!

ببخش بچّه کوچولوی گیج قلب مرا
اگر نداشت بهانه، اگر نداشت ادب

غزل تمام شده، وقت نحس بیداری ست
تو تازه می رسی از راه خانم، چه عجب!

...

سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

از هیچ کس هیچ انتظاری نیست!

از آسمون، خونه که می باره
پاییز ما پاییز خوبی نیست

دیوونه ایم با اینکه می دونیم
دیوونه بودن چیز خوبی نیست

دلخوش به چی هستی؟ کدوم فردا؟
دنیای ما بدجور بی رحمه

حال تو رو هیشکی نمی دونه
حرف منو هیچ کس نمی فهمه

عمریه که اسم اتاق ما
یا انفرادی یا که تابوته

سیگارتو آهسته روشن کن
دنیای ما انبار باروته!

میریم از این زندون تکراری
زندون تازه اونور مرزه

تا صبح گریه می کنی هر شب
با شونه هات دنیام می لرزه

می میری و درها به روت بسته س
می میرم و راه فراری نیست

این شهرو می بخشی و می بخشم
از هیچ کس هیچ انتظاری نیست

از کوچه ها آهسته رد می شم
خالی از هر حسّ و احساسم

اونقد غریبه ن آدما، انگار
غیر از تو هیچ کس رو نمی شناسم

عمریه که اسم اتاق ما
یا انفرادی یا که تابوته

هر روز با تردید می تابه
آزادی خورشید، مشروطه!

هر کس که حرف مهربونی زد
تو دستای سردش تفنگی داشت

این داستان تلخ نسلی بود
که آرزوهای قشنگی داشت

 

...

اجتماعی, سیدمهدی موسوی, مثنوی نظر دهید...

مهم نیست!

نماندست چیزی به جز غم، مهم نیست
گرفته دلم از دو عالم، مهم نیست!

تو را دوست دارم قسم به خدا که...
اگر چه پس از تو خدا هم مهم نیست!

فقط  آرزو  می کنم که بمیرم
پس از آن بهشت و جهنمّ مهم نیست!

همان وقت رانده شدن به زمین، آه!
به خود گفت حوّا که آدم مهم نیست

بیا تا علف های هرزه بکاریم
اگر مرگ گل های مریم مهم نیست

ببین! مرگ هم شانس می خواهد ای عشق
فقط خوردن جامی از سم مهم نیست

نماندست چیزی به جز غم، مهم نیست
گرفته دلم  از دو عالم، مهم نیست

بمانم، بخوانم، برقصم، بمیرم
دگر هیچ چیزی برایم مهم نیست

...

سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

شب جمعه!

امشب شب جمعه ست، جمعه! و تو غمگینی
من در کنارت هستم و من را نمی بینی

هـی عکسها دور سرت در گریه می گردند
آهنگران،چمران، جهان آرا و آوینی

یادت میاید: قرمه سبزی دوست دارم با...
از انعکاس عکس گنگت داخل سینی

احمد، پدر را اشتباهی محض می داند
خط می زند زهرا مرا از دفتر دینی!

تو مثل سابق پیش من در چادری گلدار
با آن دهان و چشم و ابرو و لب و بینی

در رکعت سوّم به شک افتاده ای انگار
و پشت شیشه می زند باران سنگینی!

دارند می پوسند با تو ،با زمان ،با عشق
بر روی میزِ کار من گلهای تزئینی

از من چه مانده جز دو تا تصویر بر دیوار
یک رادیو ،یک خاطره، یک فرشِ ماشینی

شـبها میان سجده می آیی به آغوشم
اما نمی فهمد تو را این شهر پایینی!

تا صبح گریه می کنم در عطر موهایت
سر را که بالا می کنی من را نمی بینی...

...

جمعه, روزهای هفته, سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

آخر قصّه همیشه مَرد خواهد مُرد!

دلخسته ام، از اینهمه دیوارِ بی در که...
«ای مهربان! یک پنجره با خود بیاور که»

دنیا تو را برد و به نفرت هاش عاشق کرد
این غول تنها، گوشه ی قصر خودش دق کرد

غولی که آخر توی «فصلی سرد» خواهد مرد
یا از تو یا از شدّت سردرد خواهد مرد

«مسعودخانِ کیمیایی» خوب می داند:
که آخر قصّه همیشه مَرد خواهد مُرد!

دلخسته ام از شهر نامردی و رندی ها
پایان خوبم باش! مثل ِ «فیلم هندی» ها...

...

سیدمهدی موسوی, مثنوی نظر دهید...

بهترین دوست، دشمنت باشد

ناگهان زنگ می زند تلفن
ناگهان وقت رفتنت باشد...

مرد هم گریه می کند وقتی
سرِ من روی دامنت باشد

بکشی دست روی تنهاییش
بکشد دست از تو و دنیات

واقعا عاشق خودش باشی
واقعا عاشق تنت باشد

روبرویت گلوله و باتوم
پشت سر خنجر رفیقانت

توی دنیای دوست داشتنی
بهترین دوست، دشمنت باشد

دل به آبی آسمان بدهی
به همه عشق را نشان بدهی

بعد، در راه دوست جان بدهی
دوستت عاشق زنت باشد!

چمدانی نشسته بر دوشت
زخم هایی به قلب مغلوبت

پرتگاهی به نام آزادی
مقصدِ راه آهنت باشد

عشق، مکثی ست قبل بیداری
انتخابی میان جبر و جبر

جام سم توی دست لرزانت
تیغ هم روی گردنت باشد

خسته از «انقلاب» و «آزادی»
فندکی درمیاوری... شاید

هجده «تیر» بی سرانجامی
توی سیگار «بهمنت» باشد

...

اجتماعی, سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

شعر خواندیم اگر فحش حسابش کردند!

خواستم داد شوم، گرچه لبم دوخته است
خودم و جدّم و جدّ پدرم سوخته است

خواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم
خواستم از همه ی مرحله ها پرت شوم

وسط گریه ی من رقص جنوبی کردیم
کامپیوتر شدم و بازی خوبی کردیم

کسی از گوشی مشغول، به من می خندید
آخر مرحله شد، غول به من می خندید!

دل به تغییر، به تحقیر، به زندان دادم
وسط تلویزیون باختم و جان دادم!

یک نفر، از وسط کوچـه صدا کرد مرا
بازی مسخره ای بود، رها کرد مرا!

با خودم، با همه، با ترس تو مخلوط شدم
شوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم!

خشم و توپیدن من! در پی  یاری تازه
ترس گل دادن تو در وسط دروازه

آنچه می رفت و نمی رفت فرو... من بودم!
حافظِ این همه اسرارِ مگو، من بودم

"آفرین بر نظرِ لطفِ خطا پوشش" بود
یک نفر، آن طرف گوش خاموشش بود

از تحمّـل کـــه گذشتم به تحمّل خوردم
دردم این بود که از یارِ خودی گل خوردم!

حرفی از عقل ِ بداندیش به یک مست زدند
باختم! آخر بازی همگی دست زدند

از تو آغاز شدم تا که به پایان برسم
رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم

بوی زن دادم و زن داد به موی فـَشِنم
راه رفتم که به بیراهه ی خود مطمئنم

عینک دودی ام از تو متلک می انداخت
بعدِ هر س ک س، مرا عشق به شک می انداخت

خواندم و خواندی ام از کفر هزاران آیه
بعد بر باد شدم با موتور همسایه

حسّ عصیان زنی که وسط سیبم بود
حسّ سنگینی چاقوت که در جیبم بود

زنگ می خوردی و قلبم به صدا دوخته بود
"تا کجا باز دل غمزده ای سوختـه بود"

روحت اینجا و تنِ دیگری ات می لرزید
اوج لذت به تنِ بندری ات می لرزید

خسته از آنچه که بود و به خدا هیچ نبود
خسته از منظره ی خسته ی تهران در دود

خسته از بودن تو، خسته تر از رفتن تو
خسته از "مولوی" و "شوش" به "راه آهن" تو

خسته از بازی این پنجره ی وابسته
رفتم از شهر تو با سوت قطاری خسته

وسط گریه ی آخر، وسط  "تا به ابد"
تخت بودم به قطاریدنِ تهران-مشهد

شب تکان خورد و به ماتحت، صدا خارج کرد
دستی از دست تو از ریل، مرا خارج کرد

سوختم از شبِ لب بـازی آتش با من
شوخی مسخره ی فاحشه هایش با من

کز شدم کنج اطاقم وسط کمرویی
"نیچه" خواندم وسط خانه ی دانشجویی

مرده بودی و کسی در نفس من جان داشت
مرده بودی و کسی بــاز به تو ایمان داشت!

کشتمت! تن زده در ورطه ی خون رقصیدم
پشت هر میکروفون از فرط جنون رقصیدم

بال داریم که بر سیخ، کبابش کردند!
شعر خواندیم اگر فحش حسابش کردند!

دکترِ مرده کــــه پای شبِ بیمار بماند
"هر که این کار ندانست در انکار بماند"

فحش دادند و دلم خون شد و عمری خون خورد!
تلخ گفتند و کسی با خودِ  تو زیتون خورد

شب من وصل شد از گریه به شب های شما
شب قسم خورد بــه زیتون و به لب های شما

شب ِ قرص از وسط ِ تیغ، شبِ دار زدن
شبِ تا صبـح کنار تلفن زار زدن

شب سنگینی یک خواب، کنار تختم
لمس لبخند تـو در طول شب بدبختم

شب دیوار و شب مشت، شب هرجایی
شب  آغوش کسی در وسط تنهایی

شب پرواز شما از قفس خانگی ام
شب دیوانگی ام در شب دیوانگی ام

پاره شد خشتک من روی کتابی دینی
"تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی"

خام بودم که مرا سوختی از بس پختم!
پاره شد پیرهنـم، دیدم و دیدی لختم

فحش دادم به تو از عقل، نه از بدمستی!
مست کردم به فراموشی "بار ِ هستی"

از گذشته شب تو تا به هنوزم آمد
مست کردم که نفهمم چه به روزم آمد!

وسط آیه دیدی و ندیدم خود را
در شب یخ زده سیگار کشیدم خود را

به خودم زنگ زدم توی شبی پاییزی
دود سیگار شدم تا کـه نبینم چیزی

درد بودیم اگر دردشناسـی کردیم
کافه رفتیم! ولی بحثِ سیاسی کردیم

گریـه کردیم به همراهی هر زندانی
فحش دادیم به آقای شب طولانی

گریه کردیم ولی زیر پتویی ساکت
فحش دادیم به اخبار تو در اینترنت

عشق، آزادی تو بود و نبودی پیشم
من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم؟!

سرد بود آن شب و چندی ست که شب ها سردند
ما که  کردیم دعا تا که چه با ما کردند!

صبح، خورشید زد و شب که به پایان نرسید
به تو پیغام من از داخل زندان نرسید

گریه کردم به امیدی که ندارم در باد
"آه! کز چاه برون آمد و در دام افتاد"

خنده ام مثل همه چیزم و دنیا الکی ست
اوّل و آخر این قصّه ی پر غصّه یکی ست!

از دروغی کـه نگفتیم و به ما می شد راست
"کس ندانست که منزلگه ِ مقصود کجاست"

خسته از هرچه نبوده ست که حتماً بوده!
خستــه از خستگی این شب خواب آلوده

می نشینم وسط گریـه ی تهران در دود
می نشینم جلوی عکس زنی خواب آلود

گم شده در وسط این همه میدان شلوغ
بغض من می ترکد در شب تـو با هر بوق

به کسی در وسط ِ آینه ها سنگ زدن!
به زنــی منتظر هیــچ کست زنگ زدن

به زنی با لب خشکیده و چشمی قرمز
به زنــی گریه کنـان روی کتاب ِ «حافظ»

به زنی سرد شده در دل ِ تابستانت!
به زنـــی رقص کنان در وسط ِ بارانت

به زنی خسته از این آمدن و رفتن ها
به زنــــی بیشتر از بیشتر از تو، تنها!

...

سیدمهدی موسوی, مثنوی نظر دهید...

دارد قطار فاجعه نزدیک می شود!

این روزها  که آینه هم  فکر ظاهر است
هرکس که گفته است خدا نیست، کافرست

با  دیدن  قیافه  این  مردمان ِ خوب
باید قبول کرد که گندم مقصّر است!

آن سایه ای که پشت سرت راه می رود
گرگی مخوف در کت و شلوار عابر است

کمتر  در  این  زمانه  به  دل  اعتماد  کن
وقتی گرسنه مانده به هر کار حاضر است

شاعر فقط برای خودش حرف می زند
در گوشه اتاق فقط عکس پنجره ست

آن جاده و غروب قشنگی که داشتیم
حالا نماد فاصله در ذهن شاعر است

در این دیار، آمدن نو بهـار پوچ
تنها دلیل رفتن مرغ مهاجر است

دارد قطار فاجعه نزدیک می شود
بمبی هنوز در چمدان مسافر است

...

سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...