سیدمهدی موسوی

که پشت ِ در ِ خونه، دیوار بود!

نوشتم که از بغض خالی بشم
که خون دلم، توی خودکار بود

درو باز کردم به تنهاییام
که پشت ِ در ِ خونه، دیوار بود!

سر ِ کوه رفتم که خورشید رو
بیارم به رؤیای شهر سیاه

جنازه ش توی خواب، یخ بسته بود
نشستم به گریه پس از چند ماه

کشیدم توو هر کوچه عکس تو رو
که این شهر غمگینو عاشق کنم

دویدم به سمت زنی که نبود
که رو شونه ی باد، هق هق کنم

به سمت جهان باز شد پنجره
بپیچه توی خونه، کابوس و دود

به در زل زدم مثل دیوونه ها
به جز گریه هیچ کس به یادم نبود

کدوم دیو دزدید خواب منو؟
کدوم کوه یخ، دستمو سرد کرد؟

کدوم زن به من جرأت عشق داد؟
کدوم گریه آخر منو مرد کرد؟

کدوم چوبه ی دار تو مغزمه
که قایم شدن پشت من مشت هام

خودم رو کجای خودم کشته ام
که خونی شده کلّ انگشت هام

توو این روزهای بد ِ لعنتی
امیدم به رؤیای عشقه هنوز

که خورشید پا می شه از خواب مرگ
که می ریزه دیوار حتماً یه روز...

...

ترانه, تنهایی, چهارپاره, سیدمهدی موسوی نظر دهید...

بس کن! نپرس! خسته ام و خسته تر عزیز...

آن چشم ها که آخر بدمستی من است
آن چشم ها که هی همه ی هستی من است

در تاکسی نشسته به من فکر می کنند
همراه دختری که بغلدستی من است!

آن چشم های خیره شده توی دفترم
که گریه می کنند به شب هات در سرم

هر بار می نویسمشان، می نویسم و...
هر بار در مقابلشان کم می آورم

این غم میان سرخوشی گیج آبجو
از من شروع می شود و چشم های تو

از من شروع می شود و آن دو چشم تر
که عاشق منند و من از هرچه بیشتر!

از بوسه ی نداده ی تو، توی خانه ام
از چشم هات، از قفس عاشقانه ام

از تو که نیستی و من انگار مرده ام
از من که سال هاست به بن بست خورده ام

از من: در ابتدای خودش انتها شده
از من که پاک، عاشق آن چشم ها شده

از من که در میان عطش گریه می کند
شب ها کنار بی کسی اش گریه می کند

شب های دوست دارمت و روزهای بد
شب های من که مال تو هستند تا ابد

شب های چشم های تو و بی قراری ام
شب های دوست دارمت و دوست داری ام!

از التماس گریه که هی عاشقم بشو
از من شروع می شود و چشم های تو

از چشم های شبزده ی در مقابلم
که جیغ می زنند تو را در تهِ دلم

آن چشم های مسأله دار همیشه خواب
مثل سؤال های من از عشق بی جواب

از آن دو چشم مستِ به آتش کشیده ام
از من که خواب بوده ام و خواب دیده ام

«خواب دو تا ستاره ی قرمز » که نیستیم
بیدار می شدیم و فقط می گریستیم

بیدار می شدیم دو تا استکان پُر از...
بیدار می شدیم دو تا چشم دلخور از...

از چی؟ کجا؟ چگونه؟ چرا؟ از کدام؟ کِی؟
بیدار می شدیم دقیقاً چهار «دی»

بیدار می شدیم در «آذر» که سوختم
بیدار می شدیم و مرا می فروختم

به چی؟! به آن دو چشم که باران گرفته بود
که حسّ و حال چندم «آبان» گرفته بود

چندم؟! سؤال مسخره ای که تو نیستی
چندم؟! که در تمامی آبان گریستی

چندم؟! که فکر می شدم از من به هیچ چیز
بس کن! نپرس! خسته ام و خسته تر عزیز...

خسته شبیه درصدی از احتمال ها
بس کن! نپرس!! خسته ام از این سؤال ها

مثل تویی که چندم آبان ادامه داشت
که می گریست در من و باران ادامه داشت

مثل تویی که اینهمه در تاکسی منی
هی با خودت کنار خودت حرف می زنی

هی با خودت که از خود من ناامیدتر
بدجور عاشقی و من از تو شدیدتر!

مثل دو چشم خسته که در من نشسته است
مثل دو چشم خسته که بدجور خسته است

یک جفت چشم خیس بغلدستی شما
یک تاکسی به مقصدِ یک مشت هیچ جا

دستان دور ما و تماسی بدون حس
یک عمر استرس، همه ی عمر استرس

دستان دور ما و دو تا چشم آشنا
یک جفت چشم، مثل دقیقاً خود شما!

یک جفت چشم، حاصل یک عمر خستگی
من این طرف، نتیجه ی یک دل نبستگی!

من این طرف، صدای غم انگیز باد که...
تو آن طرف، همان زن بی اعتماد که...

که با تنش به پوچی من حرف می زند
که حرف می زند، از زن حرف می زند!

که مثل اشتباه من از عشق تازه است
مانند خواب های خودت بی اجازه است

که فکر می کند به من و عمق دردها
زل می زند به آلت جنسی مردها!

زل میزند به اینهمه تکرار پشت هم
زل میزند به غم، همه ی زندگیش غم!

حس می کند که آخر این راه بسته است
که خسته است، مثل خود مرگ خسته است

که خسته است مثل زنی توی بسترت
که خسته است خسته تر از درد در سرت...

مثل دو چشم که ته بدمستی تو است
مثل دو چشم که همه ی هستی تو است

مثل تویی که در ته درّه هنوز هم...
همراه دختری که بغلدستی تو است

...

سیدمهدی موسوی, مثنوی نظر دهید...

خیره بود و هیچ نگفت

مرد برداشت خشم و اسلحه را
سمت زن گوشه ی اتــاق گرفت

قـطع شد فیلم!...بعدِ تبلیغات
پخش شد تیترِ «رازهای شگفت»!

فـحش دادیم سمت تلویزیون
باز اوضاع خانه مان بد شد

همه با اضطراب پـرسیدند:
آخر داستان چه خواهد شد؟

مادرم گفت: مرد عاشق اوست
لحظه ی بعد بوسه هست و بغل

همه چی خوب می شود یکهو
مرد و زن می روند ماه عـسل!

پدرم گفـت: می کند شلّیک
توی مغزش سه بار آهسته

بعد شلّیکـ می کند به خودش
مرد خسته ست، از همه خسته

خواهرم گفت: سقــف می ترکد
می رسد لحظه ی جدایی ها

می رود جای دوری از دنیا
زن به همراهـیِ فضایی ها

عمّه ام گفت: هر دو می میرند
آخر داستان حماسی بود

خاله ام گفت: قطع شد زیرا
علت قتل زن سیاسی بود...

من به یک بچّه فکر می کردم
فارغ از چشم های ناراضی

من به یک بچّه فکر می کردم
گوشه ی کادر، خارج از بازی

گوشه ی کادر بود و قایم شد
مثل من زیر یک پتوی کلفت

من به مادربزرگ خیره شدم
که به من خیره بود و هیچ نگفت

...

چهارپاره, سیدمهدی موسوی نظر دهید...

محاصره شده ام بین غیرممکن ها...!

کسی نمانده، کسی نیست غیر تنهایی
در این اتاقِ پر از رفت و آمدِ جن ها

تو نیستی که به من راه را نشان بدهی
محاصره شده ام بین غیرممکن ها...!

کنار پنجره سیگار می کشم تنها
به فکر سبزه ی عیدم در این شب قرمز

که قول داده ای و داده ام به ماهی ها
بهار را از خاطرم نمی برم هرگز...

...

چهارپاره, سیدمهدی موسوی نظر دهید...

جنگل!

شبی غرّید شیر و از جهانِ شوربختی مُرد
خبر آمد، خبر آمد، خبر آمد که تختی مرد

عوض گشتند از تاریخِ بی‌تاریخ، قانون‌ها
کسی در آینه خندید و خندیدند میمون‌ها

جهان بندبازی بود و میمون بود و شکلک‌ ها
تمام بچّه شیران غرق بازی با عروسک‌ ها

گذر کردیم از «باید» به دردِ آخرین «شاید»
صدای باد می‌آید، صدای باد می ‌آید

صدای باد از خوابیدنِ پاییز بـا گل‌ ها
صدای باد در افتادنِ ما کم‌ تحمّل‌ ها

صدای باد در غمگینیِ گیسوی شرقی ‌ها
صدای باد از جشن تبر با ارّه‌برقی ‌ها

صدای باد از مُهرِ سکوتِ مانده بر لب ‌ها
صدای باد در آرامش شلیک در شب ‌ها

که سر دادیم و عمری در دل تاریخ سر کردند
گذر کردیم و از نعش من و جنگل گذر کردند

یکی بودند گویا اوّل و پـایـان سختی ‌ها
شبانه خودکشی کردند رستم‌ها و تختی ‌ها

پیازی خرد کن بر سینه‌ی این آشِ ناهمگون
پیازی خرد کن بر اشک‌هامان در میانِ خون

به گنجشکان بگو از آخرِ این فصل خفاشی
که جادو می‌کند یک بار دیگر حوض نقاشی

بزن سیلی به گوش ارّه‌ها و بادِ سرگردان
دوباره بچّه‌شیران را به جنگل‌هات برگردان

که جنگل سوخت امّا زیر آن امّید جریان داشت
که پشت ابرهای تیره هم خورشید جریان داشت

زبان وا کرد تا افشا کند شب‌های سختی را
زبان وا کرده بود و خودکشی کردند تختی را

نمی‌مرد و میان اشک و آتش باز هم جان داشت
به جان خون، به رگ‌های غمش، ققنوس جریان داشت

اگرچه حاکم دنیا مسلسل‌های بد بودند
تمام بچّه‌ها تاریخ جنگل را بلد بودند

صدای سرو در آینده‌ای آزاد می‌ آمد
صدای باد می‌آمد... صدای باد می ‌آمد...

...

سیدمهدی موسوی, قصیده نظر دهید...

اجازه!

اجازه هست که اسم تو را صدا بزنم
به عشق قبلی یک مرد پشت پا بزنم

اجازه هست که عاشق شوم، که روحم را
میان دست عرق کرده تو تا بزنم

دوباره بچه شوم بی بهانه گریه کنم
دوباره سنگ به جمع پرنده ها بزنم

دوباره کنج اتاقم نشسته شعر شوم
و یا نه، یک تلفن به خود شما بزنم

نشسته ای و لباس عروسی ات خیس است
هنـوز منتظری تا که زنگ را بزنم

برای تو که در آغاز زندگی هستی
چگونه حرف ز پایان ماجرا بزنم؟!

دوباره آمده ای تا که عاشقت باشم
و من اجازه ندارم عزیز جا بزنم!

...

سیدمهدی موسوی, عاشقانه, غزل نظر دهید...