سیدمهدی موسوی

تختی

خدا را خودکشی کردند از تاریخ، تختی ها
و شد سلطان جنگل، گنده ی میمون درختی ها

اگر که گوسفندم یا خدایم غول یک چشم است
مدار حرکت کلّ جهان بر پایه ی پشم است

که پشمم!کلّ این بازی شعر و شورها کشک است
پیازی خرد کن!بر چهــــره ی تمساح ها اشک است

شب است و همنوایی کلاغان با مسلسل ها
میان خرمنـی از پشـــم می سوزند جنگل ها

غروبی کاذب است این در افق ته مانده ی خون ها
پیازی خرد کن کــــه جشن مـی گیــرند میمون ها

گناه اوّلت این بود که می خواستی «باشی»
سر ِ گنجشک را کردند تـــوی حوض نقاشی

شراب و خون به هم سر کرده می نوشندکرکس ها
بیاور آب زمزم را به تقدیس ِ مقدّس ها!

شبی غرّید شیر و از جهان ِ شوربختی مُرد
خبر آمد، خبر آمد، خبر آمد که تختی مرد

عوض گشتند از تاریـخ ِ بی تاریخ، قانون ها
کسی در آینه خندید و خندیدند میمون ها

جهان بندبازی بود و میمون بود و شکلک ها
تمام بچّــه شیران غرق بازی با عروسک ها

گذر کردیم از «باید» به درد ِ آخرین «شاید»
صدای باد می آید، صـدای باد می آید

صدای باد از خوابیدن ِ پاییز با گل ها
صدای باد در افتادن ِ ما کم تحمّل ها!

صدای باد در غمگینی ِ گیسوی شرقی ها
صدای باد از جشن تبر با ارّه برقی ها

صدای باد از مُهر ِ سکوت ِ مانده بر لب ها
صدای باد در آرامش شلیـــک در شب ها

که سر دادیم و عمری در دل تاریخ سر کردند
گذر کردیـم و از نعش من و جنگل گذر کردند

یکی بودند گویا  اوّل و  پایان سختی ها
شبانه خودکشی کردند رستم ها و تختی ها

پیازی خرد کن بر سینه ی این آش ِ ناهمگون
پیازی خرد کن بر اشک هامان در میان ِ خون

بگو با غول یک چشمت که دشت پشم خواهد سوخت
که از سیگار، یا از بغض، یا از خشـم خواهد سوخت

بگــو با کرکسان پیر از برگشتن ِ خُم ها
به میمون ها بگو سر می رسد فصل ِ توهّم ها

به گنجشکان بگو از آخر ِ این فصل خفاشـی
که جادو می کند یک بار دیگر حوض نقاشی

بزن سیلی بـه گوش ارّه ها و باد سرگردان
دوباره بچّه شیران را به جنگل هات برگردان

کــــه جنگل سوخت امّا زیر آن امّید جریان داشت
که پشت ابرهای تیره هم خورشید جریان داشت

کسی در خانه های ساخته بر خون نمی خندد
کسی دیگر بــــه دلقک بازی میمون نمی خندد

زبان وا کرد تا افشا کند شب های سختی را
زبان وا کرده بود و خودکشـی کردند تختی را

نمیمرد و میان اشک و آتش  باز هـم جان داشت
به جای خون، به رگ های غمش، ققنوس جریان داشت

اگرچه حاکم دنیا مسلسل های بد بودند
تمـام بچّه ها تاریخ جنگل را بلد بودند

صدای سرو در آینده ای آزاد می آمد
صدای باد می آمد... صدای باد می آمد

...

سیدمهدی موسوی, مثنوی نظر دهید...

دارد جهان، غرور مرا مَرد می کند!

از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند
با جرثقیل از دل من سنگ می برند

فحشی ست در دلم که شدیداً مؤدّب است
در من تناقضی ست که هر روزش از شب است

خوابیده اند در بغلم بی علاقه ها
پرواز می کنند مرا قورباغه ها

از یاد می برند مرا دیگری کنند
از دستمال ِگریه ی من روسری کنند

در کلّ شهر، خاله زنک ها نشسته اند
درباره ی زنی که منم داوری کنند

با آن سبیل! و خنجر در آستینشان
در حقّ ما برادری و خواهری کنند

چشم تو را که اسم شبش آفتاب بود
با ابرهای غمزده خاکستری کنند

ما قورباغه ایم و رها در ته ِ لجن
بگذار تا خران چمن نوکری کنند

ما درد می کشیم که جوجه فسیل ها!
در وصف عشق و زیر کمر شاعری کنند

از سختمان گذشته اگر سخت پوستیم!
بیچاره دشمنان شما! ما که دوستیم

از دعوی برادری باسبیل ها!
تا واردات خارجی دسته بیل ها

از تخت های یک نفره تا فشار قبر
خوابیدن از همیشگی مستطیل ها

در جنگ بین باطل و باطل که باختم
دارد دفاع می شود از چی وکیل ها؟

دیروز مثل سنگ شدم تا که نشکنم
امروز می برند مرا جرثقیل ها

چیزی که نیست را به خدایی که نیستیم
اثبات می کنند تمام  دلیل ها

در حسرت  گذشته ی بر باد رفته ای
آینده ی کپی شده ای از فسیل ها

ناموسم و رفیق و وطن فحش می دهند
دارند بیت هام به من فحش می دهند

پرونده ای رها شده در بایگانی ام
از لایه های متن بیا تا بخوانی ام

باران نبود، امشب اگر گونه ام تر است
بر پشت من نه بار امانت، که خنجر است

از نام ها نپرس، از این بازی ِ زبان!
قابیل هم عزیز من! اسمش برادر است

از کودکیت، اکثر ِ اوقات درد بود
تنها رفیق ِ آن دل ِ تنهات درد بود

شاعر شدی به خاطر یک مشت گاو و خر
شاعر شدی ولی ادبیّات، درد بود

داری من و جنون مرا حیف می کنی
داری شعار می دهم و کِـیف می کنی

در شهر ما پرنده ی با پر نمی شود!
آنقدر بد شده ست که بدتر نمی شود

اسمش هرآنچه باشد: یا دوست یا رفیق
جز وقت ارث با تو برادر نمی شود

از «دستمال» اشکی من استفاده هاست!
نابرده رنج، گنج میسّر نمی شود

می چسبم از خودم به غم و شعر می شوم
از شعر گریه می کنم و شعر می شوم

از کاج هام موقع چاقو زدن توام
بگذار شهر هرچه بگویند! من، توام

افتاده در ادامه ی هر گرگ، گلّه ها
محبوبیت، به رابطه ام با مجلّه ها

تشکیل نوظهوری ِ مشتی ستاره ها
از دادن ِ تمامی ِ … در جشنواره ها

شب های حرف و س ک س به سیگار متـّصل
و اشک های شعر، کنار در هتل

دارم سؤال می شوی از بی جواب ها
بیهوده حرف می زده در گوش خواب ها

تا گریه ای شوم بغل ِ هر عروسکم
تا کز کنم دوباره به کنج ِ کتاب ها

از گریه های دختر ِ می خواست یا نخواست
در ابتدای قصّه که یک جور انتهاست

تا صبح عر زدن وسط ِ دست های تو
بیداری ام بزرگ تر از فکر قرص هاست

از قصّه ی تو بعد ِ «یکی که نبود»ها
از آسمان محو شده پشت دودها

از قصّه ی دروغی ِ آدم بزرگ ها
تقسیم گوسفند جوان بین گرگ ها

تسلیم باد رفتن ِ ناموس ِ باغ ها
آواز دسته جمعی و شاد ِ کلاغ ها

یک جفت دست، دُور گلویم که سست شد
افتادن ِمن از همه ی اتفاق ها

جنگل به خون نشست و درختان تبر شدند
و بار می برند کماکان الاغ ها

در می روم از اینهمه پوچی به خانه ات
از خانه ام! به گوشه ی امن ِ اتاق ها

پاشیدن لجن به جهان مؤدّبت!
عصیانگری قافیه در قورباغه ها

لعنت به ساده لوحی ات و آن دل ِ خرت!
بهتت زده! شکسته در این شهر باورت

به دست دوست یا که به آغوش امن عشق
اینبار اعتماد کنی خاک بر سرت

خشکیده چشم و گریه ی ابرم زیاد نیست
ای زندگی بمیر که صبرم زیاد نیست

از زنگ بی جواب ِ کسی در کیوسک ها
از زل زدن به بی کسی بچّه سوسک ها

از بحث روزنامه سر ِ کارمزدها
از بوی دست های تو در جیب دزدها

تزریق چشم های تو کنج ِ خرابه ها
از پاک کردن ِ همه با آفتابه ها

از چند تا معادله و چند تا فلش
از یک پری که آمده از راه دودکش

از انحراف من وسط ِ مستقیم ها!
از عشق جاودانه ی ما پشت سیم ها

از گریه ی تمام شده بعد ِ چند روز
از بالشم که بوی تو را می دهد هنوز

از آدمی که مثل تو از ماه آمده ست
از اینهمه بپرس چرا حال من بد است؟

از این شب برهنه چراغ مرا بگیر
از قرص های خسته سراغ مرا بگیر

دستی به روزهای خرابم نمی بری
از چشم های توست که خوابم نمی بری

دارد جهان، غرور مرا مَرد می کند
سگ لرزه هام زیر پتو درد می کند

رد می شود شب از بغل من، سیاهپوش
با گریه هستمت که اگر نیستم به هوش

پوشانده شب تمامی این شهر زشت را
خوابیده است داخل سوراخ، بچّه موش

شب می رسد… و تنها از، اینهمه سیاه
آوازهای رفتگری می رسد به گوش

...

سیدمهدی موسوی, مثنوی نظر دهید...

انقراض ِ پلنگ ِ ایرانی !

وسط یک خرابه ‌ی بی ‌مرز
شوت محکم به قوطی رانی

آن طرف زیر چند مرد جوان
جیغ یک بچّه ‌ی دبستانی

جفت ‌گیری سوسک ‌ها با موش،
بالشی را گرفته در آغوش

در کنار بخاری خاموش،
گریه توی شبی زمستانی

وسط رقص با دو تا دختر،
گریه با خاطرات چند نفر

خوردن پیک اوّل و آخر،
نوش با یاد چند زندانی

نه! به یک اسم توی خاطره ‌ها!
روزها گریه ‌ی پیشمانی

ماه‌ها گریه ‌ی پشیمانی،
سال ‌ها گریه ‌ی پشیمانی

از معانی شادی و غم‌ها،
از جهان بزرگ آدم ‌ها

واقعاً هیچ ‌چی نمی‌فهمی،
واقعاً هیچ‌ چی نمی‌ دانی

بی ‌تفاوت شبیه یک حشره،
می‌ روی توی تخت یک نفره

وسط روزنامه‌ها خبر ِ
انقراض ِ پلنگ ِ ایرانی !

...

اجتماعی, سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

راستی ظاهرا تولدته!

باز نشستی تو آخرین سیگار
با کتابات که اونور ِ تختن

مث یه گرگ پیر، غمگینی!
گوسفندا چقدر خوشبختن

چیزایی هست که تو می فهمی
که به کابوس و عشق مرتبطه

بی صدا زوزه می کشی تو خودت
راستی ظاهرا تولدته

توی تقویم یه علامت هست
روز پرداخت آخرین قبضه

یه پلیس ایستاده اون پایین
رنگ خوابای ما هنوز سبزه

نسل ما رو فرشته ها کشتن
تو کتابای دینی و درسی

تو که می دونی آخرش هیچه
دیگه از هیچ چی نمی ترسی

رو لبت یه سرود غمگینه
تو چشات برق خشمه و الکل

نمی تونن تو رو بخوابونن
با دیازپام یا ترامادول

تو یه میدون توو غرب تهرانی
با یه رؤیای غیر قابل ذکر

سهمت از روزگار ما اینه
فحش یک مشت لات و روشنفکر

از کجا اومدی؟ کجا می ری؟
کوچه هامون هنوز بن بستن

مطمئنّم یه روز می کُشنت
همینایی که عاشقت هستن

ک و ن لقّ کبوترای سفید
تو می میری اگه اسیر بشی

راستی ظاهرا تولدته
تا که یک سال دیگه پیر بشی

...

تولد, سیدمهدی موسوی, مثنوی نظر دهید...

تخت یک نفره!

دارم به گریه می کنم و گریه می کنم
از تو، به تو، بدون تو، تو! گریه می کنم

تو نیستی! شبیه کلیدی بدون قصر
پرسه زدن به تنهایی در «ولیّ عصر»

من، سردی ِ نبودن دستی که هیچ وقت...
شب، تاکسی، صدای «مهستی» که هیچ وقت...

"به من نگا کن واسه‌ی یه لحظه
نگات به صد تا آسمون می ارزه"

باران به شیشه می زند از چشم های من
حتی نمی رسد به خودم هم صدای من

باران، صدای هق هق مردی که داشتی
که جا گذاشتیش، «مرا» جا گذاشتی!

از پشت شیشه رد شدن چند خط ّ کج
باران، صدای گریه ی یک خانه در کرج

"تو خاموشی، خونه خاموشه
شب آشفته، گل فراموشه"

در خواب های کوچک تو دیر کرده ام
از تارهای حنجره ات گیر کرده ام

دارم شبیه یک حشره گریه می کند
بر روی تخت یک نفره گریه می کند

یک عنکبوت سیر ته ِ خواب های زن
که زل زده به مردمک چشم های من

"اون نگاه گرم تو یادم نمی ره
بوسه‌ی بی شرم تو یادم نمی ره"

از روزهای مَردُم و مردم شبت شدن
در کوچه های خلوت، لب بر لبت شدن

از یک مسیح گمشده روی صلیب من
از دست های کوچک تو، توی جیب من

از من که بی تو هیچ زمانی و هیچ جا...
از یک قطار پُست شده سمت ناکجا!

"هر چی آرزوی خوبه مال تو
هرچی که خاطره داریم مال من"

یک کیسه ی زباله به من قرص خورده است
یک تیغ نصفه داخل حمّام مرده است!

بوی جنازه در تن من می دهد کسی
دارم به مرگ می روی امّا نمی رسی

زل می زنم به آینه ی بدقیافه ام
خون می جهد به خاطره ها و ملافه ام

"اگه حتی بین ما، فاصله یک نفسه
نفس منو بگیر، نفس منو بگیر!"

...

سیدمهدی موسوی, قصیده نظر دهید...

پدرم!

نخواستم‌ که ‌به ‌من ‌درس آب و نان ‌بدهی
مرا گرفته و از خواب ها تکان بدهی

نخواستم که بگویم: «پدر بمان با من»
زمین نخواست تو را تا به من زمان بدهی

نخواستم که بگویی چه می شود بی ‌تو
نخواستم که به من راه را نشان بدهی

«قبول» کردی و کردم جدایی و غم را
که ‌خواستی بروی تا که «امتحان» بدهی

نخواستم بنویسم زمانه از سنگ است
نخواستم بنویسم ولی دلم تنگ است

برای تو که مرا بیش و بیشتر بودی
صدای اطمینان، روی قفل در بودی!

برای تو که دوباره مرا بغل بکنی
تویی که از دل این بچّه باخبر بودی

برای اسم قشنگت که یاری ام می داد
طلسم آرامش موقع ِ خطر بودی

برای تو که تمامی ِ خوب های منی
برای تو که خلاصه کنم: پدر بودی!

قرار شد کـه به من غربت جهان برسد
قرار شد پدر من به آسمان برسد

که منتظر باشم تا دوباره در بزنی
کسی بیاید و تنها پلاکتان برسد!

تو نیستی و من و برج های تکراری
تو نیستی و من و عشق های بازاری

تو نیستی و مرا می جوند هی شک ها
تو نیستی و من و خنده ی مترسک ها

تو نیستی و من و روزهای شبزده ام
تو نیستی و من و قلب خارج از رده ام!

تو ساختی همه ام را، اگرچه سوختمت
که توی «کنگره» با سکّه ای فروختمت

فروختم همه ‌ی خاطرات دورم را
فروختم همه ی خویش را، غرورم را

فروختم به سرانگشت ها و تحسین ها
و گم شدم وسط ِ بوق ها و ماشین ها

و گم شدم وسط ِ شهـر و بازی مُدها
میان خنده‌ی «هرچند»ها و«لابد»ها

و گم شدند تمامی آن اصولی که...
و گم شدم وسط ِ کیف های پولی که...

پدر! صریح بگویم، صریح و بی پرده
پدر! نگاه بکن: مهدی ات کم آورده

بگیر دست مرا مثل کودکی هایم
بگیر دست مرا... پا به پات می آیم

بگیر و پاره ‌کن این روزهای‌ زشت مرا
به دست حادثه نسپار سرنوشت مرا...

شبی دراز شده، اعتراض ها مرده
غرور در دل «بازی دراز»ها مرده

قرار تازه‌ ی ‌من، توی ‌کوچه، ساعت ‌هشت
و بی قراری تو توی جبهه ی «سردشت»

و بی قراری تیر و تو، توی «چزّابه»
هزار دختر و من، پیتزا و نوشابه

شبی ‌که غصّه از این بیشتر نخواهد شد
شبی دراز که دیگر سحر نخواهد شد

نشسته است زمستان، بهار خوابیده
شبی که ساعت شمّاطه دار خوابیده

بگیر دست مرا، مثل مرده ها سردم!
پدر! کمک بکن از راه رفته برگردم

که از زمانه بپرسم: چرا، چرا و چرا؟؟؟
که افتخار کنم عکس روی طاقچه را

که افتخار کنم خنده ی قشنگت را
که باز بوسه زنم لوله ی تفنگت را

که باز زنده کنم خاطرات دورم را
که پس بگیرم از این سال ها غرورم را

هزار ترکش اندوه مانده توی سرم
نگاه می کنم و از همیشه گیج ترم

هزار مدفن گمنام روبروی من است
هزار ابر لجوجند توی چشم ِ ترم

که ‌بیست ‌سال ‌گذشته ‌ست، بیست ‌سال ‌تمام
هنوز منتظرم، مثل قبل منتظرم!

نمی رسیم بـه هم مثل ریل های قطار
که آسمان ‌تو ‌دور است ‌و من ‌شکسته ‌پرم

تمام عشق، تمام ِ زمان، تمام زمین
تمام شعر من و اشک های مختصرم

تمام آنچه ‌که باید، تمام ‌آنچه ‌که نیست
برای خوبترین واژه ی جهان: پدرم!

...

سیدمهدی موسوی, قصیده نظر دهید...

عقرب!

برای دفعه آخر بیا کمی بـه عقب
به چشمهای صمیمی، لبان بی رژُ لب

شروع قصه همین بودک پنجره وا شد
و بی نهایت دیوار باقی مطلب

به جستجوی تو رفتم دو سال در باران
و سوختم همـه عمر در تشنج و تب

خدا چه کرده به من که پس از دوسال هنوز
ولم نمی کند این عشق، عشق لامصّب!

به جای آنکه بگویی بـرو خداحافظ
مرا ببوس صمیمانه عشق من: عقرب!

تمام هستی این شعر نعش روباهیست
که در میان دلم گریه کرده از سر شب

...

سیدمهدی موسوی, عاشقانه, غزل نظر دهید...

هفت سال!

عقاب عاشق خانه! بدون پر برگشت
غریب رفت، غریبانه تر پدر برگشت

رسید و دستش را، روی زنگ خانه گذاشت
طلوع کرد دوباره ستاره ای که نداشت!

دوید مادر و در چشـم های او نِگریست
سلام.، بعد در آن بازوان خسته گریست

که تشنه است  کوـری که در تنش دارد
که هفت سال و دو ماه است که عطش دارد

"کدام سِحر، کدامین خزان، اسیرت کرد"
کدام برف به مویت نشست و پیرت کرد

که هفت سال غم انگیز بی صدا بودی
چقدر خواندمت امّـا بگو کجا بودی؟!

همین که چشم گشودم به... مرد خانه نبود
رسید نامه ات اما نه! عاشقانه نبود

حدیث غمزه ی لیلا و مرگ مجنون بود
رسید نامه ات امّــا وصیّت خون بود

نگاه کن پسرت را که شکل درد شده
که هفت سال شکست ست تا که مرد شده!

که رفت شوکت خورشید و سایه ها ماندند
تو کوچ کردی و با ما کنایه ها ماندند

که هیچ حرف جدیدی به غیر غم نزدیم
فقط کنایه شنیدیم و آه! دم نزدیم

نمرده بودی و پر می زدند کرکس ها
به خواستگاری من آمدند ناکس ها!

شکنجه دیدی و اینجا از عافیت گفتند
نمرده بودی و صد بار تسلیت گفتند

تمام شهر گرفتار ترس و بیــم شدند
تو زنده بودی و این بچّه ها یتیم شدند

هر آنکه ماند گرفتار واژه ی "خود" شد
تو رفتی از برِ ما و هر آنچه می شد، شد!

بــه باد طعنه گرفتند کار مَردَم را
سکوت کردم و خوردم صدای دردم را

منی که مونس رنج دقایقت بودم
سکوت کردم و ماندم... که عاشقت بودم

نگاه کردم و دیدم پدر سرش خـم بود
نه! غم نداشت، پدر واقعاً خود غم بود!

پدر شکستن ابری میان هق هق بود
پدر اگرچه غریبه، هنوز عاشق بود

...

سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

دوباره برمی گردم به امنِ آغوشت!

گاه می کنم از غم به غم که بیشتر است
به خیسی چمدانی که عازم سفر است

من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم
که سرنوشت درختان باغمان تبر است

به کودکانه ترین خواب های توی تنت
به عشقبازی من با ادامه ی بدنت

به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون
به بچّه ای که توام! در میان جاری خون

به آخرین فریادی که توی حنجره است
صدای پای تگرگی که پشت پنجره است

به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره
به خوردن ِ دمپایی بر آخرین حشره

به «هرگز»ت که سؤالی شد و نوشت: «کدام؟»
به دست های تو در آخرین تشنّج هام

به گریه کردن یک مرد، آنور ِ گوشی
به شعر خواندن ِ تا صبح بی هماغوشی

به بوسه های تو در خواب احتمالی من
به فیلم های ندیده، به مبل خالی من

به لذت رؤیایت که بر تن کفی ام...
به خستگی تو از حرف های فلسفی ام

به گریه در وسط ِشعرهایی از «سعدی»
به چای خوردن تو پیش آدم بعدی

قسم به اینهمه که در سَرم مُدام شده
قسم به من! به همین شاعر تمام شده

قسم به این شب و این شعرهای خط خطی ام
دوباره برمی گردم به شهر لعنتی ام

به بحث علمی بی مزّه ام در ِ گوشت
دوباره برمی گردم به امنِ آغوشت

به آخرین رؤیامان، به قبل کابوسِ...
دوباره برمی گردم، به آخرین بوسه!

...

سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...

پاییز!

پاییز آمده ست که خود را ببارمت
پاییز لفظ دیگرِ "من دوست دارمت"

بر باد می دهم همـه ی بودِ خویش را
یعنی تو را به دست خودت می سپارمت

باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو
وقتی که در میان خودم می فشارمت

پایان تو رسیده گل کاغذی من
حتی اگر خاک شوم تا بکارمت

اصرار می کنی که مرا زود تر بگو
گاهی چنان سریع که جا می گذارمت

پاییز من،  عزیز غم انگیز برگریز
یک روز می رسم و تو را می بهارمت!

...

سیدمهدی موسوی, غزل نظر دهید...